|
|
|
| ; | خسته ام از هر رنگ سپید و سیاه رنگین کمان میخواهم تا بر بومی نقشی بزنم و امشب آنرا به خودم هدیه دهم!
+
تاريـخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:31 نويسـنده رویا نوری
|
داستان عشق ما را مادربزرگها سالهاست هر شب بر بالین کودکانشان زمزمه میکنند
یکی بود یکی نبود....
+
تاريـخ شنبه دهم مرداد 1388ساعت 7:41 نويسـنده رویا نوری
|
آخر شکست آخرین سد بودن آخر شکستی بلور آرزوهایم را آخر شکستم در هجوم تنهایی چه باک که دیگر هراسم نیست از سنگ
+
تاريـخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:13 نويسـنده رویا نوری
|
بوی مرگ میدهد عاشقانه های خسته ام بی حضور چشمهایت
+
تاريـخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:9 نويسـنده رویا نوری
|
در میان اشکهایم سطر به سطر میخوانم کلامت را که سوگند خورده بودی تا ابد...!
+
تاريـخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:0 نويسـنده رویا نوری
|
من دیوانه ام که لبهایم بوی نام تو را میدهند یا تو بی وفا که هرگز نخواندی ام نه به شعری نه به اسمی و نه آهی!
+
تاريـخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:54 نويسـنده رویا نوری
|
حالا که رفته ای آموخته ام صبر تنها یک بخش دارد مرگ!
+
تاريـخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:48 نويسـنده رویا نوری
|
شعرهای نیمه کاره ام بوی ترا میدهند کجاست نقطه پایان؟!.
+
تاريـخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:4 نويسـنده رویا نوری
|
من به آرزویم میرسم تو به خوشبختی دستهایت به عشق زانوانم به خاک در این میان دل من است که تنها مانده!
+
تاريـخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:45 نويسـنده رویا نوری
|
کاش دنیا برایم تپشهای این دل نبود که تا دلتنگ میشوم باز می ایستد از حرکت کاش دنیا رد پای تو بود که میرفت با شتاب تا ابد تا همیشه!
+
تاريـخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:41 نويسـنده رویا نوری
|
حساب کن تمام رزوهایی که به من بخشیدی رویاهایش برای تو اشکهایش مال من خیال کن جسمم را به من بازگرداندی با روح گمشده ام چه میکنی؟
+
تاريـخ جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:38 نويسـنده رویا نوری
|
بازی بازی بزرگ شدیم تو چشم گذاشتی و من حوالی دستهایت پنهان شدم ... سالهاست طنین سک سکم باقیست بی خبر از آنکه تو گمشده خود را میان بازی دیگری یافته ای
+
تاريـخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:8 نويسـنده رویا نوری
|
داشتنت را گم کرده ام پشت پرچین خودخواهی تو جا ماندی در گذشته و من سالها سایه مردی را با خود کشیده ام دریا دریا که رویای رهایی میدید او رفت تا باور کنم برگشتی نخواهد داشت مرد نامریی من!
+
تاريـخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:1 نويسـنده رویا نوری
|
آسمانم ابریست زیر آبی دیگری قدم بزن مبادا خاطرت مکدر گردد
+
تاريـخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:11 نويسـنده رویا نوری
|
شعری تازه میخواهم
که خدا سروده است ترا
بر تن سپید یاس
چه بسرایم
که تمام کند نا تمام او را؟
+
تاريـخ جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9:32 نويسـنده رویا نوری
|
سوختنم را چه باک میدانم که میایی تا گلستان کنی خانه ام را تا رام شوند این شعله های سرکش با دستهای پیام آورت که خدا یک بار دیگر هم خواهد فرستاد ابراهیمش را تا گلستان کند تمام اندوه مرا!
+
تاريـخ یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:28 نويسـنده رویا نوری
|
در میان آتش میسوزم تا بیایی و گلستان شود با حضورت زندان تنم ابراهیم زمان من
+
تاريـخ یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:15 نويسـنده رویا نوری
|
از سردی شیشه ها بیزارم وقتی دستهایم به تمنای نگاهت گشوده میشوند
+
تاريـخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:20 نويسـنده رویا نوری
|
تا نگاهم میکنی هزار جوانه میروید بر اندامم نظاره کن مرا و بیافرین زیباترین تندیس عشق را!
+
تاريـخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:19 نويسـنده رویا نوری
|
گره بر گره میبافم آرزوهایم را با سرانگشتان عشق گره بر گره مینشانم هزار آه خفته را بر تسبیح چشمانت گره در گره اشک میشوم تا نرم شود رشته های دوری مبادا آزرده کند جسم نازکت را وقتی بر بستر رویاهایم آرمیده ای
+
تاريـخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:3 نويسـنده رویا نوری
|
هزار ساله ام
در آغوش یک ساله تو هزار پاره ام پیچیده بر یکپارچگی اندام تو بگذار زیر باران نگاهت کودکانه شدن را تجربه کنم بگذار تا زنده ام عاشقت باشم
+
تاريـخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:48 نويسـنده رویا نوری
|
با چه خیال باطلی جا خوش کرده است میان سینه ام خنجر زهر آلود دلبستگی
خنجر را بیرون بکش و بگذار آسوده جان بسپارم این روزهای آخرین را میان تنهایی هایم نازنینم!
+
تاريـخ جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:23 نويسـنده رویا نوری
|
باران که میزند میشوید خیال خام تو را از خاطرم در این شبهای بارانی بی خاطر تو من از همیشه تنهاترم
+
تاريـخ جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:19 نويسـنده رویا نوری
|
از سفر می آیی با لبی پر خنده با نگاهی پر شور بازوانی پر مهر که به اندازه تنهایی من گسترده اس
من خسته اما بی صدا بی لبخند و نه حتی نایی گرد راه از تن تو بردارم...!
+
تاريـخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 4:43 نويسـنده رویا نوری
|
زمین هم برایم جاذبه اش را از دست داده این روزها عجیب در خلا معلقم!
+
تاريـخ دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 2:27 نويسـنده رویا نوری
|
سکوت سکر آور آغوشت آنچنان به خلسه ام کشانده است که بازیگوش ترین کودک زمان هم سنگ به دست تهدیدی نیست برایم که شکسته نمیشوی در من و من هزار تکه میشوم در تو تا در تو بیامیزم تا غسلم دهی که من با تو مقدس شده ام نازنینم
+
تاريـخ جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:1 نويسـنده رویا نوری
|
هیچ مبارک بادی اینچنین مبارک نکرد شبهایم را که تو با بوسه هایت ستاره بارانم کردی آه ای آیینه زیبای جوانیم در تو مینگرم دختری را به رنگ چشمهایت سبز از حضور تو شناور در حوض فیروزه به انتظار نامه ای تا شاید روزی زنده کند نوجوانی مرده اش را رقصان بر بام ستاره ها...
+
تاريـخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 10:43 نويسـنده رویا نوری
|
دلم میسوزد بر چشمهای خیس از حسرت پنجره های قطار در ایستگاه فردا چانه لرزان من آغوش خالی تو و بوسه دستهایمان بر هم برای بار آخر
چمدانهایت به پایم افتاده اند و فریاد سوزنبان که "فرصتی نمانده"
+
تاريـخ یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 8:50 نويسـنده رویا نوری
|
سقف آرزوهایم که بلند میشود حسرت میخورم بر کوتاهیم که نه با افسوس جبران میشود نه با چهار پایه ای زیر پاهایم "شقایق" هایم را پر پر میکنم برگ به برگ آه که میکشم زمزمه میشود... افسوس که تا انتها "زندگی باید کرد".
+
تاريـخ یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 8:40 نويسـنده رویا نوری
|
+
تاريـخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:45 نويسـنده رویا نوری
|
|