خسته ام از هر رنگ سپید و سیاه
رنگین کمان میخواهم
تا بر بومی نقشی بزنم
و امشب آنرا
به خودم هدیه دهم!
داستان عشق ما را
مادربزرگها سالهاست
هر شب بر بالین کودکانشان زمزمه میکنند
یکی بود یکی نبود....
آخر شکست
آخرین سد بودن
آخر شکستی
بلور آرزوهایم را
آخر شکستم
در هجوم تنهایی
چه باک
که دیگر هراسم نیست از سنگ
بوی مرگ میدهد
عاشقانه های خسته ام
بی حضور چشمهایت
در میان اشکهایم
سطر به سطر
میخوانم کلامت را
که سوگند خورده بودی
تا ابد...!
من دیوانه ام
که لبهایم بوی نام تو را میدهند
یا تو بی وفا
که هرگز نخواندی ام
نه به شعری نه به اسمی و نه آهی!
حالا که رفته ای آموخته ام
صبر تنها یک بخش دارد
مرگ!
شعرهای نیمه کاره ام
بوی ترا میدهند
کجاست نقطه پایان؟!.
من به آرزویم میرسم
تو به خوشبختی
دستهایت به عشق
زانوانم به خاک
در این میان دل من است که تنها مانده!
کاش دنیا برایم
تپشهای این دل نبود
که تا دلتنگ میشوم
باز می ایستد از حرکت
کاش دنیا
رد پای تو بود
که میرفت با شتاب
تا ابد
تا همیشه!
حساب کن تمام رزوهایی که به من بخشیدی
رویاهایش برای تو
اشکهایش مال من
خیال کن جسمم را به من بازگرداندی
با روح گمشده ام چه میکنی؟
بازی بازی
بزرگ شدیم
تو چشم گذاشتی
و من حوالی دستهایت پنهان شدم
...
سالهاست طنین سک سکم باقیست
بی خبر از آنکه تو گمشده خود را
میان بازی دیگری یافته ای
داشتنت را گم کرده ام
پشت پرچین خودخواهی
تو جا ماندی در گذشته
و من سالها
سایه مردی را با خود کشیده ام
دریا دریا
که رویای رهایی میدید
او رفت تا باور کنم
برگشتی نخواهد داشت
مرد نامریی من!
آسمانم ابریست
زیر آبی دیگری قدم بزن
مبادا خاطرت مکدر گردد
سوختنم را چه باک
میدانم که میایی
تا گلستان کنی خانه ام را
تا رام شوند این شعله های سرکش
با دستهای پیام آورت
که خدا یک بار دیگر هم
خواهد فرستاد ابراهیمش را
تا گلستان کند
تمام اندوه مرا!
در میان آتش میسوزم
تا بیایی
و گلستان شود با حضورت
زندان تنم
ابراهیم زمان من
از سردی شیشه ها بیزارم
وقتی دستهایم
به تمنای نگاهت
گشوده میشوند
تا نگاهم میکنی
هزار جوانه میروید بر اندامم
نظاره کن مرا و بیافرین
زیباترین تندیس عشق را!
گره بر گره
میبافم آرزوهایم را
با سرانگشتان عشق
گره بر گره
مینشانم
هزار آه خفته را
بر تسبیح چشمانت
گره در گره
اشک میشوم
تا نرم شود رشته های دوری
مبادا آزرده کند جسم نازکت را
وقتی بر بستر رویاهایم آرمیده ای
در آغوش یک ساله تو
هزار پاره ام
پیچیده بر یکپارچگی اندام تو
بگذار زیر باران نگاهت
کودکانه شدن را تجربه کنم
بگذار تا زنده ام
عاشقت باشم
با چه خیال باطلی
جا خوش کرده است میان سینه ام
خنجر زهر آلود دلبستگی
خنجر را بیرون بکش
و بگذار آسوده جان بسپارم این روزهای آخرین را
میان تنهایی هایم
نازنینم!
باران که میزند
میشوید خیال خام تو را از خاطرم
در این شبهای بارانی
بی خاطر تو
من از همیشه تنهاترم
از سفر می آیی
با لبی پر خنده
با نگاهی پر شور
بازوانی پر مهر
که به اندازه تنهایی من گسترده اس
من خسته اما
بی صدا بی لبخند
و نه حتی نایی
گرد راه از تن تو بردارم...!
زمین هم برایم جاذبه اش را از دست داده
این روزها عجیب در خلا معلقم!
هیچ مبارک بادی
اینچنین مبارک نکرد
شبهایم را
که تو با بوسه هایت
ستاره بارانم کردی
آه ای آیینه زیبای جوانیم
در تو مینگرم
دختری را
به رنگ چشمهایت
سبز از حضور تو
شناور در حوض فیروزه
به انتظار نامه ای تا
شاید روزی زنده کند
نوجوانی مرده اش را
رقصان بر بام ستاره ها...
دلم میسوزد
بر چشمهای خیس از حسرت پنجره های قطار
در ایستگاه فردا
چانه لرزان من
آغوش خالی تو
و بوسه دستهایمان بر هم
برای بار آخر
چمدانهایت به پایم افتاده اند
و فریاد سوزنبان
که "فرصتی نمانده"
سقف آرزوهایم که بلند میشود
حسرت میخورم بر کوتاهیم
که نه با افسوس جبران میشود
نه با چهار پایه ای زیر پاهایم
"شقایق" هایم را پر پر میکنم
برگ به برگ
آه که میکشم
زمزمه میشود...
افسوس که تا انتها "زندگی باید کرد".
خوشبختی ابریشم است و مرا از جنس آتش آفریدند
نه حتی اشکهای تو هم خاموشم نخواهند کرد...
درد بزرگیست سوختن و سوزاندن!